نبودم چون اون هدفی رو که نوشتن رو باهاش شروع کردم ، از دست داده بودم . انرژی مثبت ، دوست داشتن و احترام گذاشتن ... گفتم برم و وقتی دوباره تونستم از چیزای قشنگ حرف بزنم ، برگردم . اما خوب دیگه نشد که نشد . الان هم که خدا رو شکر زدیم تو کار تحریم و جنگ و بیکاری پس با این حساب من می گم بی خیال تخیل و اینا بشیم . بد می گم ؟
می گم که یه چیزی خیلی جالبه اینکه آدم وقتی نیس باز هم دنیا ادامه داره ... جدی می گم . آخه بعضی وقتها فکر می کنیم که اگه از کره زمین ، از جمع دوستان ، از محل کار و حتی از جمع وب لاگ نویسان حذف بشیم یک اتفاقی می افته اما خداییش هیچ اتفاقی نمی افته من قول می دهم بهتون . چرخ فلک می چرخه و اونهایی که سنگشون رو به سینه می زدیم هم با فلک می چرخن . پس آقا جان همین دم رو غنیمت باید شمرد . خیلی هم خودت رو جدی نگیر .
من که برگشتم شاید جودی ابوت خیلی بزرگ شده باشه اون قدر بزرگ که دیگه نتونه ورجه وورجه کنه اما هنوز هست . بعضی وقتها هم دلش تنگ میشه . بعضی وقتها اشک تو چشماش تنگ میشه . بعضی وقتها هم خسته میشه .
وقتی همیشه می خندی ، فکر می کنند بی غمی و دیوانه ...
توی یک فضای انیمیشنی پر از گل و درخت یک کودکی داره با خنده دنبال پروانه ها می دوه و یهو می رسه به یک اژدها . اژدها یک "هایی" می کشه و همه چی رو می سوزونه و از بین می بره . کودک سرخورده بر می گرده خونه ... بعضی از آدمها مثل اون اژدها می مونن یهو یک حرفی بهت می زنن که ذوب میشی و میری زیرزمین ... دو سه روز پیش با جمعی از دوستان بودم و به قول شاعر نخورده مست ! بعضی وقتها آدم خیلی به ظاهر شاده حالا یا از غمی فرار می کنه یا می خواد یکی رو از غمی فراری بده ... من هم در همون حالت داشتم با آب و تاب در مورد موضوعی حرف می زدم . یکی از دوستان اینجانب رو ناگهان با جملاتی مورد عنایت قرار دادن که دچار وارفتگی شدید شدم ... وقتی داشتم به حالت عادی برمی گشتم همش به این فکر می کردم که چقدر راحت با یک جمله میشه همه چیزای خوب رو خراب کرد ... چقدر راحت به خودمون اجازه می دیم از رو ظاهر آدمها قضاوت کنبم ، حکم صادر کنیم و مجازات کنیم . اگه یک درصد کوچیک هم احتمال بدیم که شاید داریم اشتباه میکنیم این جوری با بولدوزر از رو آدمها رد نمیشیم ...
من که کلا یک آمپول ضد ضربگی به خودم زدم و دیگه نمی دونم چرا ناراحت نمیشم از چیزی ! نگران خودم شدم یک کم ...
دست ها می سایمتا دری بگشایم
بر عبث می پایم
که به در کس آید
در و دیوار به هم ریخته شان
بر سرم می شکند
دیروز با هم رفتیم بیرون یه صرف درد دل و قهوه ... دلش تنگیده بود حسابی . این همه سال می شناسمش و این جوری ندیده بودمش . همیشه فراری از احساس و فراری از خودش ... اما انگار بعد سالها کشفش کرده بود ، احساسی که سالها بوده و کتمانش می کرده . جایی برای سرزنش نبود چون می دونستم خودش هم می دونه که نمیشه . اما توی این دنیای سیاه خوبه بعضی وقتها تو فضای تخیل رنگیت ، قدم بزنی . مالیاتی هم نداره ...
هفته پیش انگار ! دیده بودش . ازش پرسیدم عوض شده تو این همه سال دوری ؟ گفت نمی دونم ... من با سایه ای از خاطره ها دیدمش ... میگه آروم شدم اما می دونم نشده ...
شنيدم مصرعي شيوا، كه شيرين بود مضمونش
«منم مجنون آن ليلا كه صد ليلاست مجنونش»
دستش رو گرفتم و تحسینش کردم به خاطر زنده نگه داشتن خاطراتش هر چند دور از دسترس . بهم نگاه کرد و گفت : آدم نمی دونه چقدر دیگه سالم و سرحاله ... به نظرت دوباره فرصتی پیدا می کنم که به یک نوشیدنی دعوتش کنم ...
نمی دونستم چه جوابی بهش بدم ... می دونستم نمیشه اما رویا و امید داشتن تو زندگی همه لازمه . بهش خندیدم و گفتم همیشه توقعت کمه واسه همین نمی رسه به آرزوهات ... یه کم فراتر از قهوه فکر کن ...
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و
ماندن
در
این دنیا چه دشوار است،
چه
رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…
امروز ناراحتش کردم . خودم باورم نمبشه ناراحت شده باشه ... از تعجب من هم بیشتر ناراحت شد ... عجب دنیایی ها ... آدمها وقتی باید ناراحت بشن ، نمیشن ، وقتی میشن که دیگه تو ضد ضربه شدی ... با یک لبخند همه چی رو رد می کنی ...
اما هیچ وقت نفهمید که وقتی حالش گرفته میشه ، صداش می گیره دلم می خواد دستش رو بگیرم ، بغلش کنم تا آروم شه ... اما به خاطر خودش نکردم ... هیچ وقت نفهمید چه حس بدیه که بخوای به یکی زنگ بزنی ، دلت تنگ شده باشه و نزنی ... هیچ وقت نفهمید چقدر سخته که سالها یه حس رو به زبون نیاری و اون قدر نیاری تا از چشمهات بزنه بیرون ...
چقدر سخته که آدمها همدیگر رو نمی فهمن ... یا دیر می فهمن ...
اما باز هم زندگی زیباست ... چون هنوز یک چیزایی برام مهمه ... یک سوسویی می زنه
شاد باشید
خیلی وقت بود با خودم خلوت نکرده بودم ... بعد از شرکت همش کلاس و گپ با دوستان ... شب هم خسته و خواب ... اما می دونم که لازمه بعضی وقتها به جای چراغ تو اتاقم شمع روشن کنم . موزیکی که دوست دارم وبذارم و از بوی گند سیگار و گازوئیل به بوی عود و صدای ریز سوختنش پناه ببرم ... صدای بهم خورن یخها تو لیوان ... فرار از قیل و قال زندگی ...
نمیشه گفت وقت این کارو ندارم .. معلومه از خودم دارم فرار می کنم ... چرا ... چی اون ته ته دلم مونده که حتی نمی خوام "خودم" هم ازش با خبر بشه ... به چشمام نگاه نکن ... خوبه نمی بینی چشمام رو چون همیشه همه چی رو لو میده . اما باید اعتراف کنم شاید سبک شم یه کم ... اعتراف به یک دلتنگی کهنه اون قدر کهنه که دیگه نخ نما شده ...
ای بابا دختر جون تو این شلوغ پلوغی زندگی ، تو این ماه خرداد ، از چی می خوای حرف بزنی ... از مزاحمتی که برای نوامیس مردم بوجود آوردی... بی خیال شو ... مثل همیشه چشمت رو ببند وقتی می بندی خودت نمی بینی فکر کن دیگران هم نمی بینند .
دیروز داشتم یکی از مجله های مورد علاقه ام رو نگاه می کردم که دیدم وسط مجله نقشه بزرگ تهران رو انداخته و مشخص کرده به هر منطقه بعد از قوع آن زلزله !!! بزرگ از پیش تعیین شده ، چه میزان خسارت وارد میشه . برحسب اتفاق دیدم خانه ما ، توی اون ناحیه ای هستش که به علت بافت فرسوده بعد زلزله چیزی ازش باقی نمی مونه ... دلم می خواست همون موقع زنگ بزنم به عقل کل های مملکت که این طوری استرس تو زندگی مردم وارد می کنن و بهشون بگم " مرسی از اطلاع رسانی . لطفا بهم وام بدید که بتونم خانه مون رو عوض کنم ... مادر و پدر و خواهر و برادرم رو ببرم تو این برج بلندها که میگید ! فرسوده نیست ... وام من کی آماده است ؟ خانه ما رو هم باید خودتون ور دارین چون هیچ کس دیگه نمی خره ازمون . چون شما تشخیص دادید فرسوده است . " خدا جون قربون صبرت برم . من واقعا این قدر شبیه خرم که باید هر روز به این مزخرفات گوش بدم ... خدا جون میزان امید به آینده تو کشور ما چقدره ؟ میشه آمار واقعیش رو بهم بگی نه از اون آمار الکی ها ... گفتم آمار امروز تو خبر خوندم که رئیس پلیس تهران گفته 87% مردم از طرح گشت ارشاد رضایت داشتند و استقبال کردند که دوباره ارشاد بشن . عجب !
صبح گوینده رادیو پیام داشت از تاثیرات تفکرات مثبت در زندگی می گفت ... باز هم عجب !
چه گیری کردیم تو این زندگی به خدا ...
می دونم وقتی برگردی شاکی میشی ... می گی چه نامردی هستم که راه رو نیمه رها کردم و رفتم ... اما باور کن اصلا راهی نبوده که من و تو الان اولش باشیم یا وسطش ... حتی آخری هم نداره که بگم به آخرش رسیدیم ... ازم دلگیر نشو فکرهای احمقانه پیش خودت نکن ... امیدوارم وقتی برگشتی بیای سراغ این دست نوشته ... بدونی هنوز عزیزی که رفتم . به خاطر خودت و به خاطر خودم ... توی یک باتلاق دست و پا زدن فقط نتیجه اش بیشتر فرو رفتنه ...
چقدر خستگی و بی حوصلگی رو میشه انداخت گردن کار ... چشمهای قرمز و صدای گرفته رو گردن سیگار و یک جرعه شراب... الکی خودت رو عادت دادی به چیزی که وجود نداره اصلا ... عادت هم از سر می افته ... امتحان کن اگر نشد ...
این نیز بگذرد ...
داشتم می اومدم شرکت ، تو پیاده رو کلی پارچه سیاه زده بودن و پر سبدهای گل بزرگ بود . از جلوی عکس مرحوم رد شدم یک مرد حدودا 40 ساله که تو عکس یک لبخند آروم و قشنگ داشت . یک بغضی تو گلوم گیر کرد از اینکه یک حانواده عزادار شدن ... اومدم شرکت دیدم مرحوم آدم شناخته شده ای بوده و همه به خوبی ازش یاد می کنن . فهمیدم بنده خدا آدم کار درست و فوق العاده پولداری بوده .... اما تو جاده در حالی که تو پراید تاکسی بوده تصادف می کنه و فوت می کنه ... نمی دونم چرا این قدر مرگ آدمی که اصلا نمی شناسمش فکرم رو مشغول کرد و اشکم رو در آورد ... مرگ ... مفهوم عجیبیه ... ازت اجاره نمی گیره و میاد سراغت حتی بهت اجازه خداحافظی از عزیزترین کسانت رو هم نمیده ... توی این افکار بودم که مدیرعامل جان وارد سالن شد ... همیشه طوری راه میره که انگار همین الان از منشی نامادری سفید برفی پرسیده "از من زیباتر کسی وجود داره" اونم بهش گفته "نه عزیزم فقط تو همه برن بمیرن" ... چی بشه که بهش سلام بکنی سری تکون بده یعنی دیدمت رعیت به کارت برس ... من زیاد سر از مدل های BMW در نمیارم اما می دونم یک دونه اش همیشه تو پارکینگ شرکت خوابیده و الان دنبال یک دونه جدیدترش می گرده من بهش گفتم که اگه به میدون تره بار سر بزنه حتما می تونه بهترش رو بخره ...
وقتی اومد تو سالن که باز سر چیزی که اصلا ازش سر در نمیاره داد و بیداد کنه خیلی دلم می خواست برم جلو بهش بگم ببین همسایه ات که ده برابر تو پولدار بود ، همه چی رو گذاشت رفت ... تو که دیگه عددی نیستی در مقابل اون ، تو هم یک روز باید بری ... آخه به چی داری می نازی ... بذار هنوز تا هستی حداقل کارمندهات دوست داشته باشن ... فکر نکن زندگیت رو هم مثل بقیه چیزا با پول می تونی بخری ...
حیف که نتونستم بهش بگم ... حیف از حرفهایی که هیچ وقت نمی تونم بزنم .
"بچه ها شوخي شوخي به گنجشكها سنگ
مي زنند....و گنجشكها جدي جدي مي ميرند
آدمها
شوخي شوخي زخم مي زنند...وقلبها جدي جدي مي شكنند...
و
تو شوخي شوخي لبخند مي زني...و من جدي جدي عاشق می شوم "
نویسنده گمنام میگه ها من نمی گم
شاد باشید
صبح تو توانیر یک پسر 16-17 ساله رو دیدم که معتاد بود ... از اون معتادها که آدم فقط تو فیلمها می بینه و می گه " اه با این فیلم ساختنشون همش بدبختی رو نشون میدن" از همون معتادهایی که موهاشون کثیفه ، لباس سیاه به تن دارن ، خمیده راه می رن و تلو تلو می خورن و یک سیگار هم گوشه لبشون هست ... نه من معتاد ندیده نیستم اما اون فقط یک نوجوان بود ... تمام کسانی که اونو دیدن با نارحتی سرشون رو تکون دادن و من باز به خدا گفتم عجب صبری داری ...
یادم رفت که آخر ساله باید حرف قشنگ بزنم ... چند روز پیش تو اخبار می گفت ترکیه زلزله اومده ترجیح دادم زود از ذهنم پاکش کنم ترکیه چقدر به ایران نزدیکه ... تهران رو گسله ...
بگذریم آقا من "مثبت دانی" ام پر شده لطفا شما جای من یک کم مثبت فکر کنید . می دونم امسال واسه همه سال خیلی خوبی بوده خدا رو هزاران بار شکر ... واقعا شاکرم به درگاهش که می تونم توی خانه و زیر سقف کنار خانواده ام دعای تحویل سال بخونم . شما هم یک لطفی کنید موقع سال تحویل تو دلتون از اونایی یاد کنید که توی سفره هفت سین عکس یک جوون رو گذاشتن که امسال اولین عیدی که باید بدون اون برن عید دیدنی ...
حالم خوب نیست حال خوب شما رو هم خراب می کنم . فقط می دونم خدایی هست که من واقعا شکرگزار درگاهش هستم . می دونم اون خدا خیلی صبوره اما خدا جون من بنده ات هستم و نمی تونم اندازه تو صبور باشم ...
از همه اون هایی که امسال بودن ممنون از همه اون هایی که نبودن و دلم براشون تنگ شد ممنون
امسال یاد گرفتم تو این دنیا همه فیلم بازی می کنن حتی تو خلوت خودشون هم کلاس می ذارن واسه خودشون ! امیدوارم بتونم سال بعد هنرپیشه خوبی باشم ... خلاصه که شرمنده شدم نشد کلاش بذارم براتون
عید خوبی داشته باشید و خوب استراحت کنید .
سال نو مبارک