دیدی بعضی از روزها آدم با کارهای خودش حال می کنه ... تمام گزارشها آمده ، تمام مطالب به روز شده . یه جورایی آدم خیالش راحته که کسی هیچ ایرادی نمی تونه بگیره و اتفاقا از خداشه که یکی بیاد سراغش یه چیزی بپرسه تا با جواب کاملی که میده خودش بیشتر حال کنه . توی همین فکرهای بودم که مدیرمحترم روی داخلیم تماس گرفت . چه خوبه که آرزوهای آدم این قدر زود برآورده بشن .
- بفرمایید .
- این باری که از چابهار حرکت کرده کی میرسه ؟
- سلام !!! اگر مشکلی پیش نیاد فکر کنم فردا 5 صبح تهران باشه (خودم با ساعتی که اعلام کردم حال کرده بودم)
- سکوت ... صدای نفس عمیق
و باز هم سکوت
- ببنین خانوم ... یک لطفی کن دیگه با من که حرف می زنی فکر نکن ...
- این بار من سکوت و باز هم سکوت کردم
اون لحظه نتونستم جوابش رو بدم ... نمی دونم شاید احساس کردم این آدم حتی ارزش این رو نداره که بخوام بهش جواب بدم .
تو دلم داد می زدم .. ای بابا آقای مدیر ببخشید که من نمی دونم آقای راننده کی برای دستشویی رفتن و غذا خوردن توقف می کنه ببخشید که من نمی دونم باید اون لاستیکها باید تنظیم بشه یا نه .... ببخشید که نمی دونم ... ببخشید که دیگه یه چیزایی دست منی که توی دفتر نشستم و از وضع آب و هوای جاده خبر ندارم ، نیست ...
آخه چقدر بعضی از آدمها می تونن سیاه باشن و سیاه ببینن و بقیه آدمهای رو هم سیاه کنن ... اون موقع خیلی شاکی شدم . دلم می خواست برم بهش بگم : آقای پرمدعا زیاد زندگی رو جدی نگیر چون هرگز !!! ازش زنده بیرون نمی ری" با این جمله خیلی حال می کنم همیشه اوج عصبانیتم با این جمله آلبرت هوبارد به پایین ترین حدش نزول می کنه ...
فقط جهت اطلاع بگم این قدر این آدم انرژی منفی داره که اون کامیون ساعت 5 صبح نرسید چون توی پلیس راه به خاطر خلاف راننده ، ماشین توقیف شد . آخ چقدر دلم خنک شد . حیف که ما آدمها اون چیزی های رو که باید بفهمیم رو هیچ وقت نمی فهمیم
شاد باشید و زیاد جدیش نگیرید .
دخترک داشت تو کوچه باغ قدیمی قدم می زد... حاضر نبود سرش رو بالا بگیره و جلوش رو نگاه کنه ... زیر لب غرغر می کرد که " واسه چی جلوم رو نگاه کنم چیزی که نمی بینم شاید هم اصلا چیزی وجود نداشته باشه که بخوام ببینم ... " زمین رو نگاه می کرد و می رفت . به نظر می رسید که حتی خودش هم نمی دونه کجا داره می ره ... که روی زمین یک شئ آبی رنگ نظرش رو جلب کرد . از اون آبی خوش رنگها ... می خواست از کنارش بی تفاوت رد شه . گفت کی حال داره خم بشه اونو ور داره .... اما دلش نیومد رفت به سمتش . نگاهش کرد ، لمسش کرد ، بوش کرد ..."وای خدا چقدر آشناست . وقتی (همش دلم میگیره) عجب چیزی سر راهم گذاشتی " یک تیکه از گذشته اش افتاده بود توی اون کوچه باغ قدیمی و فراموش شده بود .... تا خونه دوید . گذاشتش یک جایی که همیشه جلوی چشمش باشه . احساس می کرد حتی همون شئ هم داره بهش می خنده ، به این سرخوشی که از پیدا کردنش داره . اما اهمیت نداد . می دونست اون شئ آبی رنگ هیچ وقت حتی تکون هم نمی خوره و همیشه همون گذشته باقی می مونه اما یاد گرفته بود که تو لحظه زندگی کنه و به خاطر حرف و حدیث "دیگرانی" که هیچ وقت لبخندی رو لباش نگذاشتن "حالش" رو خراب نکنه ....
دیروز فیلم coffee and cigarettes دیدم . توی این روزهای سرد یک فنجان قهوه داغ با یک دوست خوب خیلی می چسبه . پیشنهاد می کنم این فرصت رو از دست ندید .
پیش میاد یه روزایی دلت میگیره ... حالت از خودت بهم می خوره ... احساس به درد نخوری می کنی ... تمام اشتباهاتت در طول زندگیت از جلوی چشمات رژه می رن و نمی ذارن نفس بکشی ... این چند روزه این جوری شده بودم ... احتمالا دلیلی هم داشته اما دلم نمی خواد در موردش فکر کنم زیاد .
این جور وقتها همیشه منتظر یک فرشته نجات میشم ... این فرشته ها هم که یه سر دارن هزار سودا اصولا وقتی بهشون نیاز داری نیستن . این هم یکی از اصل های تغییر ناپذیره .
خدا پدر و مادر این اینترنت رو بیامرزه . از اون فرشته های همیشه در دسترسه . یک آدم کسل رو تصور کنید که باید صبح روز چهارشنبه کلی گزارش هم تحویل مافوقش بده ... گفتم بذار یه چرخی تو یاهو بزنم بعد برم سراغ کارم . اولین آدمی که به ذهنت میرسه بری سراغش احتمالا باید برات خوشایندترین باشه اما خودت خبر نداری... احتمالا خیلی هم ازت دوره و چندین ساله حتی ندیدیش ... من هم به اولین کسی که به ذهنم میرسید یه سلامی کردم و اتفاقا بود ... نشون به اون نشون که از شب دیروقت اون بود و صبح کاری من . صبح من شد ظهر و شب اون شد صبح و هنوز داشتیم حرف می زدیم .
وقتی باهاش حرف زدم دیدم هنوز گذشته ای دارم که درسته خیلی دوره اما برام خیلی باارزشه . وقتی در موردش حرف می زنم احساس می کنم چشمام برق می زنه . گذشته ای که هم خوبی داشته هم بدی اما الان که ازش دور شدم بیشتر خوشی هاش یادم مونده و بدی هاش همه شده تجربه .
شاید خیلی راحت نباید از کنار بعضی از مسائل گذشت ... از کنار روزهایی که توش هستیم و هم اینا میشن گذشته آینده ... خاطرات و آدمهایی که این خاطرات را ساختن کلی ارزش دارن . زندگی همینه دیگه . من نمی دونم واقعا زندگی چیه ... کار و درس و همه اینا مهمه اما بالاخره زندگی هم باید کرد ، لذت هم باید برد .. بدیش اینکه که خیلی روزا یادم میره لذت ببرم ... حتی از همین chat ساده هم میشه لذت برد وقتی بدونی شاید دیگه فرصتش برات پیش نیاد ...
Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed
بدی نیست
'To get something you never had, you have to do something you never did.'
غیرقابل بخشش ترین اشتباه اونیه که بدونی داری اشتباه می کنی و پیش بری ... وقتی پیش میری توش فرو میری ... هرچه بیشتر فرو میری سختتر می تونی در بیای ... اون وقته که شبها بی خواب میشی ، با خودت حرف می زنی ، واسه فرار از دست افکارت ، از دست سرزنش کردن خودت ، به یه چیزهای احمقانه رو میاری ... اون وقته که دیگه واقعا خفه میشی ... خفه شدن بد دردیه ... چون دست و پا میزنی و می دونی فایده نداره .
الان دیگه می دونی کار درست چیه ... ازگودی زیر چشمهات می دونم که خیلی با خودت کلنجار رفتی که تصمیم درست رو عملی کنی . سخته می دونم ، اما بهترین کاره ...
پایان تلخ بهتر از تلخیه بی پایانه
ساعت 4 صبح بود . دیدم تو تاریکی اتاق نشسته زل زده به پنجره . نگرانش شدم . حدس زدم باز فکرش خط خطی شده که نخوابیده . رفتم کنارش پرسیدم تو تاریکی دنبال چی می گردی ؟ گفت دارم تو شیشه به چشمهام نگاه می کنم ... می خوام ببنیم تو نگاهم چیه ؟ ترس ، گناه ، خشم ... بهش گفتم تو نگاهت مهربونیه برو بخواب چی کار می کنی با خودت این چند وقته . سرش رو انداخت پایین دلم می خواست می بردمش تو هوای آزاد ، توی ارتفاع ، می نشست و فکر می کرد و ... می دونستم اهل عشق و عاشقی نیست . همیشه سر تعریف عشق با هم بحث می کنیم اما نمی تونستم دلیل سردرگمی این چند وقتشه رو بفهمم .... رفتم اون آهنگ مست کننده اش رو گذاشتم تا شاید بتونه حرف بزنه و سبک بشه ... صبح زود باید می رفت سرکار می خواستم که بره زودتر بخوابه ... بهم گفت:"دیدی وقتی می خوای واسه یه مراسم مهم لباس بخری همش اون لباس رو تو ذهت تصور می کنی تا شبیه اش رو پیدا کنی ... هی می گردی، می گردی ، می گردی آخرش پیدا می کنی ... اما تو تن یکی دیگه است . اتفاقا به تنش هم خیلی قشنگ نشسته . پس دلیلی نیست که بخوای لباس رو از تنش در بیاری یا حتی قرض بگیری ... "
تا ته ماجرا رو خوندم ... لباس دوست داشت . می رفت می دید اما هیچ وقت حتی پرو هم نمی کرد . تو این سن می دونستم ماجرا رو تونسته واسه خودش حل کنه ... می دونستم فقط داره درد دل می کنه و دنبال راه حل نمی گرده . می دونستم راه حلی هم نداره و همه چی رو تموم کرده ، اما نمی دونستم تا کجا پیش رفته بوده که این جوری عین روح سرگردان شده یود . برام هم مهم نبود بدونم . دنیای شخصی خودشه ... بذار شخصی هم بمونه . می دونم آدمیه که از کسی حساب نمی بره اما در عین حال اون قدر هم مهربون هست که نخواد کسی رو آزار بده . پس همه چی رو تو خودش ریخته و حل کرده اما خوب چه جوری حل کرده نمی دونم. با شب زنده داری با شوخی و خنده یا با سکوت ... قبلا ها وقتی خط خطی میشد یهو غیبش میزد ... اما این بار حواسم هست که دیگه غیب نشه . سرزنشش هم نمی کنم چون یه چیزهایی دست خود آدم نیست و اون هم می دونم به هیچ کس لطمه نمی زنه جز خودش ...
سرش رو گذاشته بود رو پام و خوابیده بود . خوشحال شدم دیگه تکون نخوردم . یه ساعت دیگه باید بیدار می شدیم .
سلام
یه یک ماهی نبودم ... دلم واسه نوشتن ، خواندن کامنتها ، خواندن وب لاگ دوستام تنگ شده بود ... می خواستم ببینم درصد اعتیادم به نوشتن و خوندن چقدره که دیدم خیلی بالاست . حالا جدای از این حرفها رفته بودم مسافرت و اثر جادویی مسافرت را لمس کردم . رفتم تا خودم را بشناسم . ببینم واقعا اون شناختی که از خودم دارم درسته یا دارم فکر می کنم که کی هستم ! وقتی هر روز توی یک محیط یکسان با شرایط کاری و زندگی یک جور قرار دارم خوب طبیعیه که خیلی واکنشهای متفاوتی نداشته باشم اما وقتی محیط عوض میشه، آدمهاش عوض میشن ، برخوردها عوض میشن احتمالا منم ! عوض میشم .
خلاصه علاوه بر لذت بردن از زیبایی طبیعت سبز ، سعی کردم به کشف این "خود" هم بپردازم . جالب بود . خیلی با اون چیزی که فکر می کردم فرق نداشت یه آدمی که دوست داره همه اش بدوه اما خوب نالانه از زمینی که آسفالت نیست . الان فهمیدم که رو زمین خاکی هم میشه دوید . اتفاقا کیفش هم بیشتره . فهمیدم که به راحتی میشه رفت زیر خروارها خاک و فرصت روی زمین بودن از اون چیزی که من فکر می کردم هم کوتاه تره . پس خیلی باید یاد بگیرم . خیلی باید بخندم ، خیلی باید دوست داشته باشم و باید خیلی خوبی کنم . دیگه نترسم از طلب آزادی و ابراز دوست داشتن .
از زشتی ها برام نگید ، یادم نرفته هیچ کدوم از اون صحنه ها رو ، یادم نرفته اون شور و شوقی که به سیاهی تبدیل شد . اون ها رو دیدم ، لمس کردم ، به خاطر سپردم. اما تو این شرایط به بیشترین چیزی که نیاز دارم انرژی است که بهم امید بده و امید بهم راه درست رو نشون بده .
می دونم باید خودتون تجربه کنید تا به این حس برسید ... پس امیدوارم زودتر برید سفر ... نه سفر دور همین شمال خودش یک دنیا می ارزه ... فقط وقتی میرید با موبایل خاموش برید .
شاد باشید
دیروز برای دومین بار رفتم "درباره الی" . از دفعه اول هم بیشتر لذت بردم . واقعا فیلم تمیز و خوش ساختیه . فیلم برداری فوق العاده و بازی های که از یادت می برند داری فیلم می بینی . دوستان دیگه نقدهای قشنگی در موردش نوشتن و من دیگه اضافه گویی نمی کنم .
شاید دلیل اصلی که این فیلم رو خیلی دوست داشتم این بود که حس بین سپیده (گلشیفته فراهانی) و احمد (شهاب حسینی) رو قشنگ می فهمیدم . رفاقتی که درگیر جنسیت نبود . دلسوزی که از روی محبت بی انتظار بود . همیشه از بیان این حسم می ترسیدم چون فکر می کردم خیلی ها نمی تونن درک کنن که میشه با یک پسر فقط رفیق بود . به دور از خیلی مسائل . وقتی بار اول این فیلم رو دیدم خوشحال شدم که دیدم سپیده هم بدون داشتن رابطه ! فقط احمد رو دوست داشت ... پس مثل من هم هستن ... اتفاقا این جور دوستیها همیشه پایدارتر هستن (همیشه هم نه اما اکثرا) گرچه چند روز پیش یکی از همین "احمد"ها از زندگیم رفت ... یعنی ترجیح دادم که بره .. شاید ارکستر رفاقتمون داشت یواش یواش خارج از نت می زد . نمی دونم . اما خواستم که بره . شاید برای خودم هم باور کردنش سخته که خودم بیرونش کردم . بار اولی که این فیلم رو دیدم هنوز تو زندگیم بود و با خودم قرار گذاشتم وقتی CD این فیلم در اومد براش می خرم و دیروز که برای باردوم رفتم ، فکر کردم شاید دیدن این فیلم دیگه براش لطفی نداشته باشه .
بعضی وقتها باید تسلیم شد نمیشه همیشه هم مثل پهلوانها جلو بری ... بعضی وقتها باید به پایان تلخ راضی شد که "پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایانه"
اما خوشحالم چون دیروز 140 نفر قرار بوده برگردن خونه هاشون ... چه شوقی ... چقدر براشون دعا کردیم اما نباید یادمون بره که اینا وقتی درمیان بیشتر به دعا احتیاج دارن چون خیلی تنها بودن این مدت ... خیلی تو تنهایی فکر کردن و این فکرها مطمئنا نتیجه خوبی نداشته چون مجبور بودن تو تنهایی فکر کنن و این اتخاب خودشون نبوده ... به امید فردایی بهتر
دخترک دماغش رو چسبونده بود به شیشه مغازه . عاشق اون عروسک بود اما تو همون عالم کودکی هم می دونست که نمی تونه اون عروسک رو داشته باشه . نه پولش رو داشت و نه جای نگهداریش رو . دلش به همین نگاه کردنش از پشت شیشه خوش بود . سالها گذشته از اون روزا . دخترک دیگه بزرگ شده و شاید دیگه سن عروسک بازیش نباشه اما الان پولش رو داره . رفت و عروسک و خرید . هنوز دوسش داشت چون یاد شوق و اشتیاق کودکیش می افتاد . بهش عادت کرده بود . از خودش تعجب می کرد که تو این سن به این عروسک عادت کرده .... یه روز طوفانی دوستش پناه آورد بهش . از تنهایی ، از نامردی و از اشتباه ... عروسک رو دید و عاشقش شد ... گفت می تونم باهاش حرف بزنم ، می تونم بغلش کنم . این تنها چیزه که الان به درد من می خوره ... چند روزی اونجا موند و سرش رو با عروسک گرم کرد . موقع رفتن به دخترک گفت می تونی عروسک رو بدی به من ؟؟ دخترک جا خورد . یعنی خاطراتم رو بدم به تو ...
دوست گفت آخه من بیشتر از تو بهش نیاز دارم
دخترک فکر کرد ... باز هم فکر کرد .... هیچ کس درکش نمی کرد که چقدر جدایی از عروسک براش سخت بود . دوست با دلشکسته رفت ...
به خودش قول داده بود دیگه هیچ وقت برای این "دوست" کاری نکنه اما دلش این بار هم دوام نیاورد . با این که می دونست این بار از همیشه بیشتر پشیمون میشه .اما عروسک رو توی کاغذ کادوی قشنگی پیچید و فرستاد دم خونه دوست ...
می دونست عروسکش دیگه هیچ وقت برنمی گرده ، می دونست اگر "دوست" جای اون بود هیچ وقت این کارو نمی کرد ، می دونست دل کندن از خاطرات چقدر براش سخته ، می دونست جای خالی عروسک رو باید با سیمان پر کنه ... اما حداقل دیگه عذاب وجدان نداره ، حداقل می تونه دلش خوش باشه که هنوز می تونه از دوستش قوی تر باشه ...
توی این اوضاع شلوغ پلوغ ... دلم با اون دختره است ... ترجیح دادم از اون بنویسم تا از این نابسامانی ... اصلا من کیم که بخوام از شلوغی بنویسم ... بزرگان دربندند و دربند می مانند ... من عزادار مادران عزادار ... دوستانم نگران آنان که نیستند ... نگران از سقوط شرکتها ... نگران از بیکاری و تورم ... نگران از هرج و مرج ... اما باز میشه وسط همه اینها امیدوار بود ... به قول دوست ندیده ام شاید همه نیاز داریم به یه تفکر مثبت جمعی ...
تازه داشتم آروم می شدم . داشتم چهره خون آلود دختر رو فراموش می کردم . داشتم عادت میکردم که زندگی هنوز ادامه داره ... اما باز خبری خوندم که قلبم لرزید . نتونستم ننویسم . اشک ریختم و نوشتم . این دیگه ربطی به رنگ و اعتراض نداره . این ناراحتی به خاطر کشته شدن یه بچه است . بچه یه مادر . کشته شدن امید یه مادر . مادری که عکس بچه اش رو گرفته دستش و با هزار امید دم زندان وایساده تا شاید بچه اش از در زندان دربیاد و نه غسالخانه .. می فهمی چی می گم . می تونی بهم بگی اون آدم به چه جرمی کشته شده ... اشک من که مهم نیست . من چی کارم جواب دل اون مادر رو کی میده . مادری که نگران کنکور از دست رفته بچه اش بوده وای خدا ، منم برادر کنکوری داشتم . یعنی اون وقتی که برادر من سر جلسه کنکور بوده و من واسش دعا می کردم اون پسر توی سردخانه بوده ... یا خدا ....دارم خفه می شم . یعنی این قدر الکی رفتن . آخه چرا ....اون فقط و فقط 19 سالش بوده ... می فهمی 19 سال یعنی چی ....نمی تونم دیگه ادامه بدم . دیگه نمی تونم . چقدر سرکار یواشکی و بی صدا پشت مانیتور گریه کنم .. دارم خفه میشم . فقط بهم بگو که این دنیا چه رنگیه ... دیگه جز سیاه چیزی نمی بینم . مادر اون بنده خدا داره دنیا رو چه رنگی می بینه ...
