نبودم چون اون هدفی رو که نوشتن رو باهاش شروع کردم ، از دست داده بودم . انرژی مثبت ، دوست داشتن و احترام گذاشتن ... گفتم برم و وقتی دوباره تونستم از چیزای قشنگ حرف بزنم ، برگردم . اما خوب دیگه نشد که نشد . الان هم که خدا رو شکر زدیم تو کار تحریم و جنگ و بیکاری پس با این حساب من می گم بی خیال تخیل و اینا بشیم . بد می گم ؟
می گم که یه چیزی خیلی جالبه اینکه آدم وقتی نیس باز هم دنیا ادامه داره ... جدی می گم . آخه بعضی وقتها فکر می کنیم که اگه از کره زمین ، از جمع دوستان ، از محل کار و حتی از جمع وب لاگ نویسان حذف بشیم یک اتفاقی می افته اما خداییش هیچ اتفاقی نمی افته من قول می دهم بهتون . چرخ فلک می چرخه و اونهایی که سنگشون رو به سینه می زدیم هم با فلک می چرخن . پس آقا جان همین دم رو غنیمت باید شمرد . خیلی هم خودت رو جدی نگیر .
من که برگشتم شاید جودی ابوت خیلی بزرگ شده باشه اون قدر بزرگ که دیگه نتونه ورجه وورجه کنه اما هنوز هست . بعضی وقتها هم دلش تنگ میشه . بعضی وقتها اشک تو چشماش تنگ میشه . بعضی وقتها هم خسته میشه .
وقتی همیشه می خندی ، فکر می کنند بی غمی و دیوانه ...
